امروز ایمان من به آغاز فصل سرد و ادراک عینی هستی آلوده زمین پیوند خورده و نیک می دانم که این پایان آرمان نیک بختی است.
فرشته ی بال و پر شکسته ی شهر آتن با چشمان خسته اش به من و برادرم رسو می نگرد و با سکوتی معصومانه این گفته ی مشهور ولتر را در گوش زمان فریاد می زند :
" ما جهان را با همان زشتی و فساد که بازیافته بودیم ترک خواهیم گفت "
امشب رسو خاموش است و آه سرد خویش را از سر درد با باد برد تلفیق می کند.
گویی سر این ندارد تا مشعل فروزان امید را دوباره در دلم بی افروزد و با شعر بهار،جان بی تابم را تسلی بخشد.
و در این میان ساربان،سرگردان است و نا باورانه قافله ی عمر خویش را در ظلمت شب به ناکجا آباد می برد .
به راستی نمی دانم راهی را که بر گزیده ام به سوی ستاره ی شمال و قطب یخبندان است یا به سمت خط استوا و چمنزار خوشبختی ؟
آیا می توان هنوز همچون هگل به فرجام تاریخ اعتماد کرد ؟
رسو همچنان خاموش است و من هرچند که مأیوسم امّا همواره معتقد خواهم بود که سرانجام داستان آفرینش نیک بختی است
چون
خدا با ماست .



